مزاح‌های پیامبر (ص) از زبان مرحوم آیت‌الله مجتهدی تهرانی

با تبریک خدمت همه شما دوستان عزیز به مناسبت ولادت پر خیر و برکت پیامبر اکرم(ص) امروز مطلبی در یک سایت (سافت گذر) در مورد پیامبر دیدم به نظرم جالب آمد.گذاشتم تا شما هم استفاده کنید. راستی امروز کلی بارون تو شهر ما(فراشبند) بارید که نشونه ای از رحمت خدا تو این روز پر خیرو برکت بود. 

در زیر به شرح مزاح‌های پیامبر از زبان آیت‌الله مجتهدی که در کتاب «آداب الطلاب» بیان شده است، اشاره می‌شود:

*پیرزن وارد بهشت نمی‌شود

روزی پیرزنی به پیامبر اکرم(ص) عرض کرد، دعا فرمایید که خداوند مرا اهل بهشت قرار دهد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: پیرزن وارد بهشت نمی‌شود! آن پیرزن گریه کرد، پیامبر اکرم(ص) خندید و به او فرمودند: آیا نشنیده‌ای که خداوند می‌فرماید: «إِنَّآ أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَآءً، فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَاراً»(۲)، یعنی ما آن‌ها را آفرینش نوینی بخشیدیم و همه را دوشیزه قرار دادیم. (۳)

*ماجرای خرما خوردن پیامبر(ص) و امیرمؤمنان(ع)

یک روز پیامبر(ص) با امیرمؤمنان(ع) خرما می‌خوردند، پیامبر(ص) از روی مزاح و شوخی، هسته‌های خرماهایی را که می‌خورد، پیش‌روی امیرمؤمنان(ع) می‌گذاشت، وقتی که از خوردن خرما فارغ شدند، همه هسته‌ها نزد امام علی(ع) جمع شده بود، پیامبر(ص) به امیرمؤمنان(ع) فرمودند: «یا عَلِیُّ اِنَّکَ لَاَکُولٌ»، ای علی! تو پرخور هستی، امام در پاسخ (مزاح و شوخی آن حضرت) عرض کردند: «اَلْاَکُولُ مَن یَأْکُلُ الرُّطَبَ وَالنَّوا»، پرخور کسی است که خرما را با هسته‌اش می‌خورد! (۴)

*پیرزن بی‌دندان

پیرزنی بر اثر پیری، دندان‌هایش افتاده بود، پیامبر(ص) او را دید و فرمودند: پیرزن بی‌دندان، به بهشت نمی‌رود.

پیرزن گریه کرد، پیغمبر(ص) به او فرمودند: چرا گریه می‌کنی؟ او عرض کرد: ای رسول خدا! من بی‌دندان هستم، پیامبر(ص) خندید و فرمودند: «لاتَدْخُلینَ الْجَنَةَ عَلی حالِکِ»، تو با این حال وارد بهشت نخواهی شد،(۵) بلکه دوشیزه و جوان خواهی شد سپس وارد می‌شوی.

*ماجرای عسل هدیه‌ای که پیامبر(ص) مجبور به خرید آن شد

روزی پیامبر اکرم(ص) با اصحاب در مسجد نشسته بودند که شخصی وارد شد و عرض کرد: یا رسول‌الله! هدیه‌ای برای شما آورده‌ام، چون آن را تقدیم کرد، حضرت(ص) متوجه شدند که عسل است، با انگشت مقداری از عسل را میل کردند، آن مرد عرض کرد: آیا خوشتان آمد، پیامبر(ص) فرمود: آری!

آن مرد عرض کرد: حال که چنین است لطف بکنید، پول آن را لطف  کنید، پیامبر(ص) فرمود: مگر نگفتی هدیه است؟ عرض کرد: چرا هدیه است، منتها از آن هدیه‌هایی است که پولش را هم باید بدهید!

پیامبر تبسمی کرد و سپس پول عسل را دادند، هر وقت ناراحت می‌شدند، به یاد آن مرد می‌افتادند و می‌فرمودند: آن عرب بیابانی چه شد کاش نزد ما می‌آمد و ما را خوشحال می‌کرد.(۷)

*این پا شبیه چیست؟

روزی پیامبر اکرم(ص) در مسجد و با حضور اصحاب و یاران نشسته بودند، پس از مدتی پای آن حضرت خسته می‌شود و پیامبر(ص) حیا می‌کند که پایش را دراز کند، چرا که قرآن می‌فرماید: «فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ ۚ إِنَّ ذَٰلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنکُمْ»(۸)، چون غذا تناول کردید، زود از پی کار خود بروید و متفرق شوید و به سرگرمی و انس به سخنرانی نپردازید، چرا که این کار پیامبر را آزار می‌دهد و از شما خجالت می‌کشد و حیا می‌کند که اظهار کند.

ولی بر اثر شدت خستگی پا، آن حضرت یاران و اصحاب مزاح می‌کنند و پا را دراز کرده و می‌پرسند: به نظر شما این پای من، شبیه چیست؟

حاضران در مجلس هر کدام چیزی می‌گویند و هر یک پا را به چیزی تشبیه می‌کنند. چون خستگی، از پای آن حضرت رفع شد، اشاره به آن یکی پایشان کرده و فرمودند: این پا، شبیه این پای دیگر من است.


چرا یک دانشجو نمی تواند درس بخواند؟

سال 365 روز است در حالی كه:

 
1- در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است.

 به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

 
2-حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقی میماند.

 
3- در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا”122 روز میشود.

 
بنابراین 141 روز باقی میماند.

 

4- اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا”15 روز میشود.

پس 126 در روز باقی میماند.


 

5- طبیعتا ”2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود.

پس 96 روز باقی میماند.


 

6- 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چراكه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است.

پس 81 روز باقی میماند.


 

7- روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند.

پس 46 روز باقی میماند.


 

8- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.

پس 16 روز باقی میماند.


 
9- در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

 
10- در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

 

11- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند.

پس 1 روز باقی می ماند.


 
12- يك روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند.


منبع: جهان نیوز

پیام تسلیت رئیس جمهور به پادشاه عربستان و اصلاحیه آن

رييس جمهوري اسلامي ايران در پيامی درگذشت وليعهد عربستان را به پادشاه اين کشور تسليت گفت.
متن پيام دکتر احمدي نژاد بدين شرح است:

بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون

خادم الحرمين الشريفين
جناب آقاي عبدالله بن عبدالعزيز آل سعود
پادشاه عربستان سعودي
السلام عليکم و رحمة الله و برکاته
خبر درگذشت مرحوم مغفور سلطان بن عبدالعزيز آل سعود، وليعهد، وزير دفاع، هوانوردي و بازرس كل پادشاهي عربستان سعودي موجب تأسف و تأثر گرديد.
ضمن ابراز تسليت به جناب عالي و همدردي با بازماندگان و ملت عربستان سعودي، از خداوند متعال، غفران و رحمت الهي براي آن فقيد سعيد، صبر و شكيبايي جناب عالي و بازماندگان و سربلندي و بهروزي دولت و ملت عربستان سعودي را مسألت دارم.
محمود احمدي نژاد
رييس جمهوري اسلامي ايران


پس از ایرادهای غیر بنی اسرائیلی یک عده آدم دلسوز و بیکار به نامه تسلیت رئیس جمهور به پادشاه عربستان، دفتر ریاست جمهوری اصلاحیه ای بر این نامه به شرح زیر منتشر کرده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

ای بی شعور وهابی
جناب آقای عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود
پادشاه عربستان سعودی

سلام و درد بی درمان،

خبر به درک واصل شدن سلطان بن عبدالعزیز آل سعود، ولیعهد، وزیر دفاع و هوانوردی و بازرس کل پادشاهی عربستان سعودی موجب خشنودی و آسودگی خاطر گردید.

ضمن ابراز تبریک به جناب عالی و بازماندگان و ملت عربستان سعودی، از خداوند متعال، لعن و عذاب الهی برای آن ملعون، خوشی و شادمانی جناب عالی و بازماندگان و نابودی و بدبختی دولت عربستان سعودی را مسألت دارم.

محمود احمدی نژاد
رییس جمهوری اسلامی ایران

سیر مرد سالاری از عهد بوق الی الابد !

حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا” اگه نكشمت خودم كشته ميشم!
زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!
مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش!
(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)
زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه!
يه بار كه مردی ديگه جرات نمی‌كنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!
مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد می‌كشمت!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين!
(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.


يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

..:: تاثیر اینترنت در زندگی مردم - کاریکاتور ::..



بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

..:: طنز سیاه ::..

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

 یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.



http://bia2persia.blogfa.com/

..:: نامه ای به خدا ::..

یک روز کارمند پستی در آمریکا که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن....  کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...   همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

..:: سگ کشنده ::..


http://bia2persia.blogfa.com/

 

 

يك  يارو داشته از سر كار برميگشته خونه ، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند ،
منتها يه جور عجيب غريبي . اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن ،
بعد يك  مَرد با سگش راه ميره ،
بعد ازاون هم يك صف 500 متري از ملت دارن دنبالشون ميكن .
يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟
مَرده ميگه :
والله تابوت جلوييه خانممه ، پشتيش هم مادر خانومم ، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد !
مَرده ناراحت ميشه ، همينجور شروع ميكنه پشت سر  مَرده راه رفتن ،
بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ،
ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست ،
ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم ؟!
 مَرده يك نگاهي بهش ميكنه ، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر ، ميگه : برو ته صف

غذاي دانشگاههاي مختلف دنيا











فتوکاتور طنز جدید














 

















 

فتوکاتور طنز

























فتوکاتور طنز **** مطالب طنز ****


































سلام محمودجون، وبلاگ خوبی داری!

در خبرها می خوانیم: "چاوز وبلاگ زد."

پیش بینی می شود در آینده ای نه چندان دور شاهد این کامنت در وبلاگ رئیس جمهورمان باشیم؛

"سلام محمودجون، وبلاگ خوبی داری، مطالبش هم خیلی خوبه، به منم سر بزن، اگه با تبادل لینک موافقی اول منو با اسم «چاوز خوشتیپه» لینک کن بعد بیا بهم بگو با چه اسمی لینکت کنم!"

***

با توجه به اینکه در خبرها می خوانیم:"قیمت ماده مخدر شیشه 85 درصد ارزانتر شده است."؛ و همچنین با توجه به این گفته ی دبیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر:"مردم از دسترسی آسان افراد به مواد مخدر ناراضی هستند."، در ابتدا کمی متعجب می شویم که چطور هم قیمت ماده ی مخدر پایین آمده است و هم دسترسی به آن آسانتر شده است؛

سپس با توجه به سابقه ی وزارت بازرگانی در مورد شیررایانه ای، که هم گرانش کرد و هم دسترسی مردم به شیر آسانتر نشد را به یاد می آوریم و پیشنهاد می کنیم از این پس مبارزه با مواد مخدر زیر مجموعه وزارت بازرگانی شود!!

***

لاریجانی گفت: "نان عده ای در راه اندازی دعوا است."، در همین راستا سه گروه که از راه اندازی دعوا نان می خورند کشف شدند:

گروه اول- برخی برای شعله ور کردن آتش دعوا هیزم می آورند و آن را در محل دعوا به قیمت خون پدرشان به فروش می رسانند. این افراد در برخی مواقع نیز اقدام به فروش بنزین برای شعله ور کردن هر چه بیشتر آتش در محل دعوا می کنند!

گروه دوم- برخی نیز در هنگام بروز دعواها گوشه ای می ایستند و با حالت تاسف سری تکان می دهند، این افراد هرچند خیلی دوست دارند وارد دعوا بشوند و آنها هم فکی را پایین بیاورند اما خودشان را کنترل می کنند و با عدم دعوا از خود چهره ای مثبت و موجه به نمایش می گذارند. این افراد پس از چندی که دعواکنندگان خسته شدند و کنار کشیدند مناصب آنها را تصاحب می کنند!

گروه سوم- برخی نیز نانشان در گرو آشتی دادن ها می باشد، این افراد علاوه بر اینکه عزیزدل هر دو طرف می شوند می توانند از شیرینی های آشتی کنان دو طرف بهره مند گردند!

***

معاون اول رييس‌جمهور (رحیمی) گفت:"استاندار در انتخاب يارانش دقت كافي داشته باشد."

یکی از آگاهان در این مورد گفت: همانطور که رئیس جمهور در انتخاب معاونانش دقت کافی دارد یک استاندار نیز بایستی در انتخاب یارانش با دقت عمل کند تا خدایی ناکرده مثلا یک نفر خودش را به عنوان دکتر وارد مجموعه نکند!

***

یک سئوال: در خبرها می خوانیم: "متقاضیان اخذ گواهینامه رانندگی همزمان می توانند داوطلب اهدای عضو شوند."؛ به نظر شما چه رابطه ای می تواند میان گرفتن اخذ گواهینامه ی رانندگی و داوطلب شدن اهدای عضو وجود داشته باشد؟!

الف. فردی که گواهینامه ی رانندگی می گیرد بیشتر در یک ماشین در حال حرکت حضور خواهد داشت!(ضمنا به یاد آورید ناامنی جاده ها و استاندارد نبودن خودروها و عدم فرهنگ رانندگی خودمان را)

ب. اصولا اعضای افرادی که مرگ مغزی شده اند برای اهدای عضو استفاده می شود.

ج. موارد الف و ب با هم!!

 
***

خبر: "قطع پخش تلویزیونی نشست خبری رییس مجلس پس از قطع‌های مکرر"

به نظر شما تفاوت یک بازی فوتبال میان دو تیم اروپایی و نشست خبری رئیس مجلس کشورمان در چیست؟!

گزینه ی اول: مورد اول از آن طرف دنیا بصورت مستقیم و بدون هیچ مشکلی پخش مستقیم می شود و مورد دوم دچار اشکالات فنی می گردد!!

گزینه ی دوم: اگر در پخش مورد اول خللی صورت گیرد ده دفعه مجری تلویزیون عذرخواهی می کند و هر بار یک توجیه مختلف برای علت قطع شدن برنامه می بافد، اما در مورد دوم مجری ها بی خیالی طی می کنند و با خیال راحت به ادامه ی برنامه می پردازند!!


منبع:http://www.asriran.com

الف.راستگو

هفت خوان دهه شصتی ها! **** مطالب طنز ****

برخی از مورخان و کارشناسان که اکثرا دهه ی هفتاد به بالا بودند اخیرا کشف کردند دهه ی شصتی ها خوشبخت ترین انسان هایی بودند که بعد از آدم و حوا پا به این کره ی خاکی گذاشتند.

بر اساس این یافته ها دهه ی شصتی ها از تولد تا بعد از وفات 7 خوان را می گذرانند. (البته برخی را گذرانده اند.) خوان هایی که همواره با ناداوری ها از آن سربلند بیرون آمده اند!

خوان اول: بحران پوشک و شیرخشک

در دهه ی شصت اصطلاحی بین زوج های جوان وجود داشت، آنها می گفتند: «بچه که عمر و نفسه ده تاش کمه، هزارتاش هم بس نیست!»

در همین راستا و همچنین در راستای نبود سینما، پارک و … برای گذراندن وقت در انتهای شب در بیرون از منزل، کانون های خانواده گرم و گرم تر شدند، آنقدر گرم که برخی محققین بر این عقیده هستند که گرم شدن زمین و آب شدن یخ های قطب شمال و جنوب نتیجه ی اقدامات انجام گرفته شده در دهه ی شصت می باشد.

دهه ی شصتی ها بسیار خوش شانس بودند، زیراکه به دلیل افزایش کمّی شان با بحران پوشک مواجه شدند، آن زمان هم مثل الان چینی ها مهربان نبودند که هر چیزی که کم داریم برایمان صادر کنند، در نتیجه به طور متوسط هر دهه ی شصتی هفته ای فقط یکی دو روز پوشک می بست و در باقی ایام هفته در آزادی کامل به سر می برد؛ البته این دهه ی شصتی ها از همان ابتدا نیز جنبه ی آزادی را نداشتند و با اعمالی که بر روی گل های قالی انجام دادند باعث بدنامی فرش های دستبافت ایرانی در سطح بین الملل شدند و کاهش صادرات فرش دستباف در این روزها نتیجه ی اقدامات نادرست دهه ی شصتی ها در آن زمان می باشد!
در کنار این بحران ، بحران شیر خشک هم مزید بر علت بود تا  آنها با دست و پنجه نرم کردن با این بحران ها در کودکی امروز آماده ترین نسل حاضر برای اجرایی شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها می باشند!

خوان دوم: مدرسه

دهه ی شصتی ها کلا خوش به حالشان بود، در کلاس های شونصد نفره درس می خواندند، آخرین یافته های علم آمار و احتمال نیز ثابت کرده هر چه تعداد دانش آموزان یک کلاس بیشتر باشد احتمال اینکه معلم از دانش آموزی درس بپرسد کمتر است؛ البته این اصل در مورد دهه ی شصتی ها صدق نمی کرد زیرا تا معلم اسامی بچه ها را می خواند تا حضور و غیاب کند وقت یک ساعت و نیمه ی کلاس تمام می شد.

خوان سوم: دانشگاه

کلاً مسئولان هوای دهه ی شصتی ها را خیلی داشتند، مدام برایشان سدسازی می کردند، یکی از این سدهای سخته شده در آن سال ها «سد کنکور» نام داشت که البته به جای آب پشت آن «داوطلب» جمع می شد؛ مزیت سد کنکور به سدهای دیگر این بود که اصلا سوراخ نمی شد و لازم نبود کسی پتروس بازی دربیاورد و تا یک ماه انگشتش آبسه کند!

دهه ی شصتی ها در پشت این درب روزهای بسیار خوشی را گذراندند و روزها و شب های بسیاری را با «تست های 4 گزینه ای» هم آغوش شدند، و در انتها نیز به جنگ غول کنکور رفتند.
مسئولان در یک اقدام ژرف نگرانه و آینده بینانه از غول کنکور دعوت کردند تا بیاد و با دهه ی شصتی ها به عنوان یک بازی تدارکاتی دست و پنجه نرم کند تا دهه ی شصتی ها آمادگی پیدا کنند در سال ها بعد با غول های بزرگتری همچون غول تورم و بیکاری و مسکن و … مبارزه کنند!

خوان چهام: کار

دهه ی شصتی ها کم کم از دانشگاه بیرون آمدند، البته خودشان چندان تمایلی به بیرون آمدن از دانشگاه نداشتند اما دهه ی هفتادی ها آنقدر وارد دانشگاه شدند که دیگر در دانشگاه جایی نمانده بود و دهه ی شصتی ها از آنطرف دانشگاه بیرون افتادند!
فرصت های کاری بسیار بالایی برای آنها وجود داشت، از آبیاری گیاهان دریایی و گردگیری میز رایانه گرفته تا آسفالت سابی و متر کردن عرض خیابان ها.

خوان پنجم: ازدواج

همان طور که دهه ی شصتی ها سنشان بالا می رفت ازدواج هم سنش بالا می رفت، در همین راستا اکثر کارشناسان معتقد هستند دلیل بالا رفتن سن ازدواج نه بیکاری است و نه گران بودن مسکن، بلکه تنها دلیل بالا رفتن سن ازدواج، بالا رفتن سن دهه ی شصتی ها می باشد!

خوان ششم: عزرائیل

در همین راستا پیش بینی می شود دهه ی شصتی ها بسیار بسیار زیاد عمر کنند، زیرا همه ی آنها با هم به دنیا آمده اند و در نتیجه همه با هم بزرگ شده اند پس همه تقریبا در یک بازه زمانی فوت خواهند کرد؛ عزرائیل یحتمل در آن زمان که دهه ی شصتی ها به زمان مرگشان برسند آنقدر سرش شلوغ خواهد شد که دیگر بدون وقت قبلی جان کسی را نمی گیرد و در نتیجه دهه شصتی ها چند سالی را در وقت اضافه سپری خواهند کرد.

خوان هفتم: آن دنیا!

بالاخره نمی شود همه چیز به کام دهه ی شصتی ها باشد، یحتمل آنها در آن دنیا با مفهوم کمبود امکانات مواجه خواهند شد، پیش بینی می شود در آن دنیا به همه ی روح های دهه ی شصتی بال نرسد و برخی از روح های دهه ی شصتی نتوانند در آسمان پرواز کنند!

منبع:http://www.asriran.com

ارژنگ حاتمی

فتوکاتور طنز **** مطالب طنز ****

























عکس های طنز جدید **** مطالب طنز ****






بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

فتوکاتور طنز جدید وبسیار جذاب **** مطالب طنز ****

رئیس‌جمهور و هیأت همراه رهسپار آمریکا شدند.
 

 
احمدی‌نژاد: رحیمی جان، تو رو خدا چند روزی که من و اسفندیار نیستیم، جنجال منجال راه نندازی‌ها! بزار خیالم راحت باشه.
 

وزیر کار رو می‌بینید در حال نوشیدن یک لیوان آب خوش.

ـ خب منم وزیر کار بودم، ولی بیکاری و اشتغالزایی، ربطی به من نداشت؛ لیوان که سهله، پارچ آب خوش از گلوم پایین می‌رفت.
 

سخنگوی شورای نگهبان کنفرانس خبری برگزار کرد.

کدخدایی: از دست این خبرنگارا، هنوز نیومده و حرف نزده، نمی‌دونم چی دارن می‌نویسن؟!
 

سرقت‌های سریالی مجسمه‌ها همچنان ادامه دارد.

خداییش دزدای امروز چقد پیشرفته شدن! همچین با جرثقیل و تجهیزات میان مجسمه 600 کیلویی رو می‌دزدن... ولی هیچ کسی حتی پلیس نمی‌فهمه.
 

تصویر زیر مربوط به یک رکوردزن همراه اول است.

اگر من جای همراه اول بودم، یه تقدیر اساسی از این اینترنت باز پر مصرف می‌کردم! ولی حیف! همون بهتر که مصرف نکنن و همراه اول ورشکست بشه!!
 
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

فتوکاتور طنز **** مطالب طنز ****
































ديد مجنون دختري مست وملنگ

 

ديد مجنون دختري مست و ملنگ

در خيابان با جواناني مشنگ



خوب دقت كرد در سيماي او

ديد آن دختر بُود ليلاي او



با دلي پردرد گفتا اين چنين

حرف ها دارم بيا (پيشم بشين)



من شنيدم تازگي چت مي كني

با جواني اهل تربت مي كني



نامه هاي عاشقانه مي دهي

با ايميل از ( توي) خانه مي دهي



عصرها اطراف ميدان ونك

مي پلاسي با جوانان ونك



موي صاف خود مجعد مي كني

با رپي ها رفت و آمد مي كني



بيني خود را نمودي چون مويز

جاي لطفاً نيز مي گويي (پليز)



خرمن مو را چرا آتش زدي؟

زير ابرو را چرا آتش زدي؟



چشم قيس عامري روشن شده

دختري چون تو مثال زن شده



دامن چين چين گلدارت چه شد؟

صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟



ابروي همچون هلالت هم پريد؟

آن دل صاف و زلالت هم پريد؟



قلب تو چون آينه شفاف بود

كي در آن يك ذرّه ( شين و كاف) بود



ديگر آن ليلاي سابق نيستي

مثل سابق صاف و عاشق نيستي



قبلنا عشق تو صاف و ساده بود

مهر مجنون در دلت افتاده بود



تو مرا بهر خودم مي خواستي

طعنه ها كي مي زدي از كاستي؟



زهرماري هم كه گويا خورده اي

آبروي هرچه دختر برده اي



رو به مجنون كرد ليلا گفت : هان

سورۀ ياسين درِ‌ ِگوشم نخوان



تو چه داري تا شوم من چاكرت؟

مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟



خانه داري ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمير

يا برو ديوانه اي ديگر بگير



ريش و پشم تو رسيده روي ناف

هستي از عقل و درايت هم معاف



آن طرف اما جوان و خوشگل است

بچه پولدار است گرچه كه ول است



او سمندي زير پا دارد ولي

تو به زحمت صاحب اسب شـَلي



خانه ات دشت و بيابان خداست

خانۀ او لااقل آن بالاهاست



با چنين اوضاع و احوالت يقين

خوشه ات يك مي شود ، حالا ببين



او ولي با اين همه پول و پله

خوشۀ سه مي شود سويش يله



گرچه راحت هست از درك و شعور

پول مي ريزد به پاي من چه جور



عشق بي مايه فطير است اي بشر

گرچه باشي همچو يك قرص قمر



عاشق بي پول مي خواهم چكار

هي نگو عشقم ، عزيزم ، زهر مار



راست مي گويند، تو ديوانه اي

با اصول عاشقي بيگانه اي



اين همه اشعار مي گويي كه چه؟

دربيابان راه مي پويي كه چه؟



بازگرد امروز سوي كوه و دشت

دورۀ عشاق تاريخي گذشت



تازه شيرين هم سر ِ عقل آمده

قيد فرهاد جـُلمبر! را زده



يا همين عذار شده شكل گوگوش

كرده از سرتا نوك پايش روتوش



با جوانان رپي دم خور شده

نان وامق كاملاً آجر شده



ويس هم داده به رامين اين پيام

بين ما هرچه كه بوده شد تمام



پس ببين مجنون شده دنيا عوض

راه تهرن را نكن هرروزه گز



اكس پارتي كرده ما را هوشيار

گرچه بعدش مي شود آدم خمار



بيخيال من برو كشكت بساب

چون مرا هرگز نمي بيني به خواب



گفت با «جاويد» مجنون اين چنين:

حال و روز ليلي ما را ببين



بشكند اين «‌ دست شور بي نمك»

كرده ما را دختر قرتي اَنك



حال كه قرتي شده ليلاي من

نيست ديگر عاشق و شيداي من



مي روم من هم پي ( كيسي ) دگر

تا رود از كله ام عشقش به در



فكر كرده تحفه اش آورده است

يا كه قيس عامري يك برده است



آي آقاي نظامي شد تمام

قصۀ ليلي و مجنون ، والسلام



خط بزن شعري كه در كردي زما

چون شده ليلاي شعرت بي وفا


شاعر: محمد جاويد

منبع: آواي خيال

فتوکاتور های خنده دار جدید**** مطالب طنز ****



































فتوکاتور طنز **** مطالب طنز ****